تبليغاتX
ساحل نشین اشک

حال ندارم عنوان بذارم

سلامممممممممممممممم

یوهووووووووو ستاره ی سهیل اومده اپ کنه بزن قدش

تو رو خدا ببخشید دیگه نشد که بیام. یک سری مشکلات پیش اومد و خلاصه ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار بودندی که من نتونم بآپندی و دل ملتی را بشادندی(جمله مربوط به دوره ی قلوه سنگ)

خب اینا رو بیخیال بریم سر مشروح اخبار:

۱-کارنامه مو بالاخره گرفتم dancingخودم که میگم نمره هام خیلی هم از سرم  زیاده چشمکولی این مامانه یک بند رو اعصابه من راه میره که:

چرا درس نخوندی؟feeling beat up

چرا وقت امتحان به جای درس خوندن با پسر همسایه فوتبال بازی میکردی؟whistling

چرادرساتو گذاشتی ۲ ساعت قبل از امتحان بخونی؟خجالت

چرا خورشید می تابه؟

چرا می چرخه زمین؟

...

آره دیگه چراهای مختلفی در ذهن مادر بنده است که من جوابشونو با یه لبخند کاملا خونسردانه میدم(اگه به این بشه گفت لبخند خونسردانه تر از این) که بسی موجب حرص و جوش و لج ایشان میشود(اصولا من خیلی حال میکنم با این روشنیشخند)و حالا نمره درخشان سال تحصیلی۸۷-۸۶:

ترم اول که  شدم۱۹.۱۵ ترم دوم هم۱۸.۸۰ و معدل کل شده۱۹.۰۷ حالا دیگه من نمی دونم چه بلاهایی سر این دو تا عدد اولی در آوردن که اون عدد سومی در اومده.سوال(نظرتونو در مورد نمره م بنویسیدااااااااااا)

۲-این روزا که اینجا نمیومدم به دلیل نقص فنی کامپیوتر بود که تازگی ها به اینترتر هم به قول مامان بزرگه وصل نمیشه.یه چند بار اومدم که درستش کنم ولی  آره دیگه و اما بعد از اون تا حالا من در اندوه و ماتم زانوی غم بغل میکنم و هر شب در رخت خواب اشک غم میریزم الان هم که اومدم بآپندی نه اینکه فکر کنین به سلامتی کامپیوتر درست شده ...نه .. اون آدم بشو نیس.. در حقیقت من تشریفمو اوردم به کتابخونه و در سالن اینترتر مشغول نوشتن شر و ور هستم

۳-میدونم خیلی دلتون وا۳ (برو تو کف ابتکار و نو آوری و...)مامان بزرگه با اون اخلاق شیرینش تنگ شده ولی این اصلا به من مربوط نیس چون من چشم دیدنشو ندارم و حوصله هم ندارم ازش چیزی بنویسم فقط بدونید بدبختانه یا خوشبختانه نفس میکشه Beggingدیگه بقیه رو بی خیال

دیگه چیز خاصی نیس که بگمآخ

دره دیزی بازه حیای نیایش کجاس؟الان دقیقا ۲۳ دقیقه بیشتر از وقتم دارم از اینترتر استفاده میکنم ولی مثل اینکه مامور سالن بدجوری عاشق چشم و ابروم شده مژهکه یه نگاه چپ چپ هم نثارمون نکرده ولی اون غلط کرده با پسرش من قصد ازدواج ندارم کور خوندن جفتشون

ببین داره میاد اینجا فکر کنم موشو اتیش زدم

۱

۲

۳

بابای


 

نوشته شده توسط نیایش در 87/04/24 ساعت 15:10 موضوع | لینک ثابت


سلام

واااااااااااااااااااااااااای چقد گشنگ شدیم به  به به

قالبمون رو بنا به در خواست هیچ کس عوضیدیم

امیدوارم خوشتون بیاد خوشتون هم نیومد بیشتر به قالب خودتون توجه کنید(زیاد سعی نکن بفهمی منظورم چی بوده چون خودمم هنوز نفهمیدم چی می خواستم بگم)

خب دیگه میریم که داشته باشیممممممممممممممممممممممم

هیچی نداریم زیاد خوشحال نشید فقط همین قالب رو عوض کردم دیگه همینا اره دیگه خب حالا کفشاتونو بپوشید برین درو هم پشت سرتون ببندید

بای راستی یه چیز دیگه اینکه خداحافظ

 


 

نوشته شده توسط نیایش در 87/04/05 ساعت 10:24 موضوع | لینک ثابت


خونه مادر بزرگه چه خبرا؟

سلامHanging

قربووووووووووووووووووووووووووووونتون برم با این همه نظر که دادین من یکی اب قند لازم شدم

خب قرار شد از وضیعیت اینجا بگم اصلا اصلا خوشم نمیاد بگماااااا ولی خب چون قول مردونه دادم خب مرده و قولش اینه که مجبوری میگم(چه منتی هم میذاره)

در یک جمله میشه بگی که:هی بد نیست. من که همش خونه ی عمه م هستم اصلا اینجا نمی تونم بمونم با غرغرای مامان بزرگم  برج ایفل از خودش وا میره والا به خدا !مثلا یه چشمه براتون نشون میدم توجه کنید:

مامان بزرگه:وای مادر جون چقدر میخوابی پاشو لنگه ظهره پاشو مگه نمی خواستی بری خونه عمه ت؟

من : مادر ولمون کن صبح اول صبحی تازه ساعت ۹ هست کجا لنگه ظهره جک میگیا

مامان بزرگه:خب مگه دیشب به عمه ت قول ندادی که صبح ساعت ۸ بری پیشش بچه شو نگه داری بره بانک؟

من :به جان خودم الان که من برما اولا یادش نیست که دیشب چی گفته بعدشم اگه کارش خیلی مهم بود میذاشت همون ساعت ۸ زنگ میزد نه الان که لنگه ظهره

مامانه خودم:بچه خوشت میاد کل کل کنی؟ خب پاشو برو دیگه

مامان بزرگ:نه مادر من که منظوری نداشتم میگم یعنی نیایش دوست نداره منو ببینه میگم بره اونجا من که حرف بدی نزدم ای خدا ای ۱۴ معصوم به دادم برسید .....

من:ای خدا من چه غلطی به درگاه تو مرتکب شدم چرا انقد گیر میده ماشالا کم هم نمیاره هاااااااااااا همینجور واسه خودش میگه میگه کلافه میشه ادم(البته اینا رو اگه من با ولوم بلندتری میگفتم مطمئنن فرداش اسبابامون در کوچه بودا)

مادر بزرگ :قربونت برم حالا که بیدار شدی نمی خوای بری؟

من:چرا بابا رفتم که رفتم

مادر بزرگ:الهی من قربون دختر خوشگلم بشم به عمه ت بگو برای من شیر هم بخره چند روز گیرم نیومده

من:چشم دیگه؟

مادر بزرگ:هیچی وقتی شوهرشم برگشت زود بیا خونه شاید ....(اهم)

من:چشم و دیگه؟

مادر بزرگ:هیچی از کنار..

من:تق(یعنی درو بستم و رفتم)

اونطرفم مادربزرگه داره مامانمو نصیحت میکنه:این چه طرز دختر تربیت کردنه اخه من خودم ۶ تا دختر تربیت کردم گل(منم دسته گل)حالا..

مامان خودم:شما درست میگین هاچ خانوم(منو بکشن حاضر نیستم انقد فروتن باشم اخه ادم چقد از خود گذشته)

خب دیگه امیدوارم قضیه دستتون اومده باشه که اینجا چه خبره Tornadoهمیشه یه حیوون زبون بسته رو بیاد بیاریم توی این شرایط که باقالی بار کنه

الانم که ساعت یازده هست میگه پاشومادر بگیر بخواب صبح باید بری خونه عمه ت  (همیچین زورم میگیره این حرفو میزنه )الان فقط خودمو خودش خونه هستیم هی میگه مادر پاشو پاشو پاشو دیوونه م کرد یه چیز خنده داره دیگه بعد از هر دعوا و بگو مگویی که با هم داریم اخرش اینو میگه:

"من دلم می خواد شما در اسایش باشید و تابستون خوبی رو داشته باشین باخاطره ی خوب از اینجا برین"

من یکی که حسابی تو کف این جمله با این همه نکات انحرافی و غیر انحرافی و اخلاقی و ... موندم به خدا

خب دیگه تا نیومده همه کاسه کوزه هامو نریخته به هم بابای تا اپ بعدی

 


 

نوشته شده توسط نیایش در 87/04/03 ساعت 23:24 موضوع | لینک ثابت


ابساس کشی

سلام به همگی Hello

من زیاد اپم نمیاد فقط اومدم بگم ما از این خونه ای که ۶ سال توش بودیم داریم تشریفمونو می برونیم  یا همون به قول بچه همسایمونBaby Girl ابساس کشی داریم اخه صابخونه جوابمون کرده ایشششششششش

حالا ما خونه نداریم شیکار کنیم هیچی دیگه رو سر مامان بزرگم خراب میشیم بنده خدا خونشون از مال خودمون هم کوچیکتره حالا قرار شده حموم رو به اینجانب اختصاص بدن تا ببینیم چی میشه اخه فداکاری ایثار از خودگذشتگی تا چه اندازه خدا ؟SunSun

راستی از اینکه این همه نظر دادین ممنون خیلی حال کردم از رو هر کدومش صد بار خوندم و نوشتمGotcha

بیشتر از این حرفم نمیاد چون مامانم داره صدام میزنه که بچه بدو یخچالو کمک کارگرا ببر پایین(نه دیگه اشتب نکنید من میرم تو یخچال که یه کم سنگین بشه کارگرا به خودشون ببالن که چیزای سنگین سنگین هم بلدن بلند کنن)

بعدشم باید برم کمدا رو کمکشون ببرم

بعدش لباسشویی

اجاق گاز

و همین جوری بگیر بیا پایین

.

.

.

خب احساس میکنم خیلی اپ توپی شد از این بهتر لا ممکن

اگه تونستم تو اپ بعدی از وضع خونه مامان بزرگه میگم براتونArabic VeilRed HairChefHippieHippieHippie

فعلا بای


 

نوشته شده توسط نیایش در 87/03/31 ساعت 11:28 موضوع | لینک ثابت


اومدم بگم که امروز یکی از وبلاگ نویسای عزیز که اسمش توی پیوند های منم هست تصادف کرده و در کماس از شما دوستان خوبم می خوام واسه این جوون دعا کنید  ممنون از همگی

 


این مطلبو از تو یه وبلاگ کش رفتم به نظر خودم خیلی قشنگ و تخیلی و البته بسیار ابلهانه بود:

دوست دارم که... یه اتاقی باشه گرمه گرم...روشنه روشن... تو باشی منم باشم... کف اتاق سنگ باشه... سنگ سفید...تو منو بغلم کنی که نترسم... که سردم نشه... که نلرزم...اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار... پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم... با پاهات منو محکم گرفتی...دو تا دستتم دورم حلقه کردی...بهت میگم چشماتو می بندی؟...میگی اره و بعد چشماتو می بندی...!بهت میگم برام قصه میگی؟...تو گوشم میگی اره...

بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن...

یه عالمه قصه ی طولانی و بلند که هیچ وقت تموم  نمی شن... میدونی؟می خوام رگمو بزنم...رگ خودمو...مچ دست چپمو...یه حرکت سریع...یه ضربه ی عمیق...بلدی که ولی تو نمی دونی می خوام رگمو بزنم...تو چشماتو بستی...نمی دونی من تیغ رو از جیبم در میارم...نمی بینی که سریع می برم... نمی بینی که خون فوران می زنه...رو سنگای سفید...نمی بینی که دستم می سوزه و لبم رو گاز میگیرم که نگم اخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی...

تو داری قصه میگی...من شلوارک پامه...دستمو می ذارم رو زانوم...خون میاد از رو دستم میریزه رو زانوم...و از زانوم می ریزه رو سنگا...قشنگه مسیر حرکتش...!قشنگه رنگ قرمزش...حیف که چشمات بسته ست و نمی تونی منو ببینی...تو بغلم کردی...می بینی که سرد شدم...محکمتر بغلم می کنی که گرم بشم...می بینی نامنظم نفس می کشم...تو دلت میگی اخی دوباره نفسش گرفت...می بینی هر چی محکمتر بغلم می کنی سردتر میشم... میبینی که دیگه نفس نمی کشم...چشماتو باز می کنی...

میبینی من مردم... می دونی؟من می ترسیدم خودمو بکشم!..از سرد شدن... از تنهایی... از خون دیدن... وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم... مردن خوب بود اروم اروم... گریه نکن دیگه ... من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم دلم می گیره ها... بعدش تو همونجوری وسط گریه هات بخندی... گریه نکن دیگه خب؟... دلم میشکنه... دل روح نازکه... نشکنش...     

 

     Image By Pic.Blogfa.Com                                   


 

نوشته شده توسط نیایش در 87/03/12 ساعت 12:46 موضوع | لینک ثابت


من برگشتمممممممممممم

سلامممممممممممممممممم به همگی من برگشتم

وای خیلی ذوق زده هستم الان که اینجام انخدهههههههههههههههه خوشحالم که نگو راستی ببخشید بد قولی کردمو نیومدمیعنی من از همون روزی که گفتم می خوام برم هر روز میومدم اینجا و نظر بقیه رو هم خوندم ولی اصلا دستم به نوشتن نمی رفت نمی دونم چرا؟ حالا بی خیال مهم اینه که الان اینجام

کلی خبرا دارم براتون اولش این که همون ۶ خرداد تولدم بود اصلا این تولد من تو اش ماسم پیداس نمی دونم از کجا همه فهمیده بودین تولد من بود؟ هدیه زیادی گیرم نیومد یعنی خب جشنی در کار نبود ولی خب بی انصافی نکنم دوستم برام یه شال خریده بابام یه اسپری که خیلی خیلی خوشبو هست مامانمم که پول داد عمه م هم همون شب هوینجوری اومده بود خونمون یه جعبه شیرنی اوردArabic Veil اخرش هم که می خواستن برن یه ۵۰۰۰ خوشکل داد البته ۵۰۰۰ تومان یعنی در کل رو هم خوب بود

خب حالا یه کم واسه این که تفلوده منه پپاشین برقصین

تفلود تفلود تفلودم مبارک مبارک  تفلودم مبارک راستی می دونین من چند سالم شد؟ ابجی نیایش ۱۶ سالش شد هورااااااااااا با اجازه بزرگترا ب.. بل.. بله(چه ربطی داشت اصلا هیچ ربطی نداشت گفتم که گفته باشم)خب دیگه ملت بشینید سر جاتون به ادامه ی اخبار گوش بدین

خب خبر دیگه این که تا ۲۵ خرداد امتحان دارم وای خدا خیلی کشش دادن تازه فردا هم امتحان داریم من فکر می کردم امروز داریم حتی صبح لباس پوشیدم که برم مامانم بهم گفت بچه م از بس که درس می خونه حواس براش نمونده(بذار مامانمم با فکر و خیالت خودش خوش باشه )

الانم که با اون داداش کوچیکم رفته تا امتحانشو بده ساعت حدودا ۹ برمیگرده پس تا وقتی نیس من عشق و حال و صفا می کنماااااااااااا

خیلی خبرا دارم براتون ولی به دلیل مسایل امنیتی نمی تونم بگم

این یکی رو هم میگم دیگه میرم

ما خونمونو فروختیم بعد از امتحانا باید از اینجا بریم بد بختی اینه که هنوزم خونه پیدا نکردیم حالا این دم اخری جناب پدر یادشون افتاده که برن خونه بسازن و ما نمی دونیم که برسیم یا نه اصلا هنوزم معلوم نیس می خوایم چه کار کنیم بابام که میگه اگه بخوایم خونه بسازیم یه اتاقک کوچولو درست می کنم شما برین اونجا تا ببینیم بعدش چی میشه حالا حساب کنین ما این ۳ ماه تابستونو باید چه جوری بگذرونیم اصلا مگه من می تونم از اینترنت و رایانه جدا بشم Computerوای خدا جوتم من حاضرم بریم سر خیابونمون یه چادر بزنیم مثل این کولی ها زندگی کنیم  اما دوست ندارم از رایانه جدا شم

راستی دیگه نمی دونم کی بتونم بیام الانم که اومدم واسه این بودش که مامانم با داداشم نبودن این داداش ما هم که امروز خوش تو دلش اخرین امتحانشه در نتیجه دیگه معلوم نیس کی بتونم بیام اینجا تا یه اپ درست و حسابی بکنم ولی شما بزگی خودتونو برسونید نظر بدین و به اون انگشتای مبارکتون زحمت بدین من میام نظراتتونو می خونم هر وقت تونستم اما از اپ ماپ تا اطلاع ثانوی خبری نیس

راستی به خاطر اون همه نظری هم که دادین بی نهااااااااااااااااااااااااایت مچکرم

اینم یه شعر که قصد داشتم اخر این پست بذارم تقدیم به شما

به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت...همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان

تو بیا...

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از ان موی دراز

تو بگیر... تو ببند... تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ی ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست

اخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی....

(فریدون مشیری)

تا دیدار بعدی که خدا می دونه کی هست همگی بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای


 

نوشته شده توسط نیایش در 87/03/11 ساعت 8:52 موضوع | لینک ثابت


خداحافظ

به جانه خودم این باره چهارمه که هی میام اینجا پیام خداحافظی می نویسم بعدش نمی دونم دستم رو کدوم دکمه لعنتی میره همش پاک میشه

مثل اینکه هیشکی راضی نیست من برم . اره می دونم همینطوریه که خودم می گم

به هر جهت برای بار پنجم می نویسم و لعنت بر شیطان رنده شده(الان منظورم همون رانده شده بود)

ایشالا باره اخره که می نویسم

خب اینجانب نیایش ...(حالا فامیل بماند می ترسیم که هویتمون فاش شود و ما رسوا) در مورخ۲۲ فروردین ماه اعلام می دارم...

اه اصلا اینجوری نمی تونم بگم می دونی حسش نیست

خیلی راحت تر بگم

اقا جون من اومدم در اینجا رو تا سر تابستون یعنی پایان امتحانات تخته کنم ...اخه امتحان دارم دیگه نمیشه که بیام اینجا امتحان دارمالان من خیلی خوشحالم که امتحان دارم اصلا از خوشحالی در پوست خود نمی گنجم

حالا اینا رو ولش کن  یه چیز مهم تر می خواستم بگم که گوشتو بیار

فهمیدی؟نه؟بابا می گم که برام دعا کنید امتحانام خوب بشه راسیاتش من اصلانشم خوشال نیستم اخه کدوم ادم ابلهی از امتحان خوشش میاد البته به بچه خر خونای عزیز قصد جسارت ندارما ولی خب منم مثل هر بشر دیگه ای از امتحان متنفرم اصلا منو امتحان سایه ی همو با تیر می زنیم اصلا من وفتی اسم امتحانو می شنوم دلم می خواد برم سر به بیابون بذارم حالا فقط به خاطر شما تا حالا این کارو عملی نکردم ولی حد اقل این کارو می تونم بکنم مرسی از اینکه بهم روحیه دادین الان کاملا تخلیه شدم

باز این همسایه بالا سرمون صداشون رفت بالا اه شیطونه میگه برم دم در خونه شون من موندم اینا که با هم تفاهم ندارن سی چی(لهجه رو داشتی) باهم مزدوج شدن نه خداییش واسه چی؟

حالا از اینم بگذریم ۲ تا چیز دیگه میگم و میرم

۱-اگه میاین نظر میدین و می نویسین من اپم بدو بیا و از این حرفا من همون موقع نمی تونم بدوم بیام شایدم همون موقع بدوم ولی اول تابستون برسم پس توقع زیادی نداشته باشین به جای این کارا بیاین بشینید به دامن ۱۴ معصوم و۱۲۴۰۰۰ پیامبر متوسل بشین که من امسال قبول بشم من که چیز زیادی نخواستم ازتون که اینجوری میشین خب اصلا نخواستیم واسه مون دعا کنید یه کاری تو عمرم ازشون خواستمامثل اینکه زیادی وارد حاشیه شدیم ولی گفتنش نیاز بود هر چند...

۲-دو را یادم رفت اها یادم اومد مثل اینکه برنامه کودک شروع شده من برم که اخرین برنامه کودکه فصل بهارمو ببینم که دیگه بعدش باید بکش بشینم درس بخونم اخ که از شنبه این ریختو قیافه منه

خب  من که حرفام ته نمیکشه پس تا کارتونه تموم نشده همگی شما را به خداوند می سپارم

راستی یه چیز دیگه هم میگم دیگه واقعا واقعا میرم

خب... می خواستم بگم من ۶ خرداد میام اینجا(به یه مناسبت خیلی خیلی خیلی فرخنده) خیلی خوشحال شدین نه؟حالا نمی خواد زیاد فکر کنی ۶ خرداد چه روزیه هر وقت اومدم میگم بهت پس تا ۶ خرداد


 

 


 

نوشته شده توسط نیایش در 87/01/22 ساعت 10:15 موضوع | لینک ثابت


شعر فروغ جووووووووووووووووووونم

این شعری رو که این زیر نوشتم یکی از شعرای فروغه که شاعر مورد علاقه ی منه .من که خودم با شعراش خیلی حال می کنم می دونم که به احتمال ۱۲۰ درصد حوصلتون نمیشه بخونیدش ولی اگه نخونید نصف عمرتون فناس از ما گفتن بود نخطه سر خط

خسته

از بیم و امید عشق رنجورم

ارامش جاودانه می خواهم

بر حسرت دل دگر نیفزایم

آسایش بیکرانه می خواهم

پا بر سر دل نهاده می گویم

بگذشتن از آن ستیزه جو  خوشتر

یک بوسه ز جام زهر بگرفتن

از بوسه ی آتشین او خوشتر

پنداشت اگر شبی به سر مستی

در بستر عشق او سحر کردم

شب های دگر که رفته از عمرم

در دامن دیگران به سر کردم

دیگر نکنم ز روی نادانی

قربانی عشق او غرورم را

شاید که چو بگذرم از او یابم

آن گمشده شادی و سرورم را

آن کس که مرا نشاط و مستی داد

آن کس که مرا امید و شادی داد

هر جا که نشست بی تامل گفت:

"او یک زن ساده لوح عادی بود"

می سوزم از این دو رویی و نیرنگ

یکرنگی کودکانه می خواهم

ای مرگ از آن لبان خاموشت

یک بوسه ی جاودانه می خواهم

رو٬پیش زنی ببر غرورت را

کو عشق تو را به هیچ نشمارد

آن پیکر داغ و دردمندت را

با مهر به روی سینه نفشارد

عشقی که تو را نثار ره کردم

در سینه ی دیگری نخواهی یافت

زان بوسه که بر لبانت افشاندم

سوزنده تر آذری نخواهی یافت

در جستجوی تو و یک نگاه تو

دیگر ندود نگاه بی تابم

اندیشه ی آن دو چشم رویایی

هرگز نبرد ز دیدگان خوابم

دیگر به هوای لحظه ی دیدار

دنبال تو در به در نمی گردم

دنبال تو ای امید بی حاصل

دیوانه و بی خبر نمی گردم

در ظلمت آن اتاقک خاموش

بیچاره و منتظر نمی مانم

هر لحظه نظر به در نمی دوزم

وان آه نهان به لب نمی رانم

ای زن که دلی پر از صفا داری

از مرد وفا مجو٬مجو هرگز

او معنی عشق را نمی داند

راز دل خود به او مگو هرگز...

 

 خسته نباشید و خسته نباشم

خیلی قشنگ بود نه؟ آره منم خودم می دونم خیلی قشنگ بود اصلا مگه میشه نیایش یه شعری بنویسه اون وقت بد باشه مخلصیم ما اینیم دیگه.....


 

نوشته شده توسط نیایش در 87/01/21 ساعت 19:4 موضوع | لینک ثابت


زنگ ادبیات فارسی

امروز زنگ اخر ما ادبیات داشتیم من که از این درس متنفرممممممممممممممم

ولی خب امروز با روزای دیگه به دلایلی که نمیشه بگم خیلی فرق داشت و بسی خوش گذشت

درس جدیدمون پایینش یه شعر نوشته بود که من خیلی ازش خوشم اومد و همون جا بود که تصمیم گرفتم هر وقت برگشتم خونه بنویسمش تو وبلاگم تا شما هم بخونید

شاید شما هم این شعرو وقتی هم سن من بودید تو کتابتون داشتید

ولی داشتن یا نداشتن مسئله این است که...من این شعرو نوشتم که اگه خوندیش نظر هم بدی نه اینکه فقط بیای بگی من اپم بابا من اینجا زحمت میکشم یه نظر بدید خسته نمیشیناااااااااااااااا

میریم که داشته باشیم..............

 

دست مزن!چشم٬ ببستم دو دست          راه مرو!چشم٬دو پایم شکســت

حرف مزن!قطع نمودم سخـــــــــــــن          نطق مکن!چشم٬ببستم دهــــن

هیچ نفهم!این سخن عنوان مکــــن          خواهش نافهمی انسان مکــــــن

لای شوم٬کور شوم٬کر شــــــــــــوم          لیک محال است که من خر شوم

 

تو رو خدا نظر بدید


 

نوشته شده توسط نیایش در 87/01/19 ساعت 18:4 موضوع | لینک ثابت


الهی من فدای این نامه عاشقانه نوشتنت بشم

kf


 

نوشته شده توسط نیایش در 87/01/18 ساعت 17:2 موضوع | لینک ثابت


Image By Pic.Blogfa.Com

 

آرزويم اين است نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد...

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز....

و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي....

عاشق آنكه تو را مي خواهد...

و به لبخند تو از خويش رها مي گردد...

و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد!


 

نوشته شده توسط نیایش در 87/01/17 ساعت 15:18 موضوع | لینک ثابت


ضد حال های موجود در اینترنت

۱-میری تو یه وبلاگ میبینی موزیک قالبش اهنگ شماعی زاده ست!

۲-یه فایل زیپ دانلود میکنی به جز انفلونزای مرغی تمام ویرووس ها توشن!

۳-تو جستجو گر گوگل تایپ میکنی کرگدن٬ اون وقت عکس خودتو پیدا میکنه!

۴-بعد از کلی کار و خستگی میری اینترنت میبینی یاهو و گوگل هم فیلتر شدن!

۵-داری واسه استادت ایمیل(التماس و پاچه خواری واسه نمره)میزنی یهو کارتت تموم میشه!

۶-سایتت رو با هزار بدبختی تو گوگل سرچ میکنی موقع جستجو میفته صفحه ۴۰۰!

۷-سه ساعت یه فایل رو دانلود میکنی به ۹۹٪ که میرسی یهو ریسیت میشی!

۸-رو لینک بالای ۱۸ سال کلیک میکنی یهو میری تو سایت عمو پورنگ!


 

نوشته شده توسط نیایش در 87/01/14 ساعت 14:41 موضوع | لینک ثابت


با عرض پوزش خدمت تمامی دوستان که در این مدت نبودمان را  تحمل کردند و بر دیده مان منت نهاده ونظر دادند

با اینکه می دانستیم نبودمان برای شما ملت غیور و سخاوتمند و حاضر در صحنه و همیشه بیدار و مبارز با کفار و هوشیار نسبت به مسائل غرب و بوش بیهوش وپشتوانه محکم دین و ایمان سخت بود.اما دست روزگار اینگونه رغم زد تا چند صباحی از حضور گرم و امیدوارانه و پر شور شما بزرگواران استفاده نکنیم.

باری از خداوند منان سپاسگذاریم که ما را یاری نمود تا خدمتگزار شما باشیم.

در این مدت که از حضور پر شکوه و سخاوتمند شما عزیزان بی بهره بودیم در حال سر و کله زدن با کامپیوتر پوکیده بودیم و با گذراندن این دروه(که یکی تو سر خودم میزدم و  دو تا تو سر کامپیوتر)و رویداد یک معجزه به موقع که منجر به شفای کامل کامپیوتر مان شد تصمیم به بازسازی وبلاگ فوق گرفته و اقدام نمودید.

امید داریم که خداوند همه ی بیماران را شفا دهد(ما که جونمون در اومد)

با تشکر...

لفظ قلم رو داشتی تو رو حضرت عباسی


 

نوشته شده توسط نیایش در 87/01/12 ساعت 21:50 موضوع | لینک ثابت


اگر مثل اشک توی چشام باشی قول می دم واسه موندنت تا آخر عمر گریه نکنم


 

نوشته شده توسط نیایش در 87/01/07 ساعت 11:5 موضوع | لینک ثابت


  ای صاحب مسله! تو بشنو از ما   تحقیق بدان که لامکان است خدا 
خواهی که تو را کشف شود این معنی   جان در تن تو، بگو کجا دارد جا 


از دست غم تو، ای بت حور لقا   نه پای ز سر دانم و نه، سر از پا 
گفتم دل و دین ببازم، از غم برهم   این هر دو بباختیم و غم ماند به جا 

 

ای عقل خجل ز جهل و نادانی ما   درهم شده خلقی، ز پریشانی ما 
بت در بغل و به سجده پیشانی ما   کافر زده خنده بر مسلمانی ما 

 

 دوش از درم آمد آن مه لاله نقاب   سیرش نه بدیدیم و روان شد به شتاب 
گفتم که : دگر کیت بخواهم دیدن؟   گفتا که: به وقت سحر، اما در خواب

 


این راه زیارت است، قدرش دریاب   از شدت سرما، رخ از این راه متاب 
شک نیست که با عینک ارباب نظر   برفش پر قو باشد و خارش، سنجاب 


شیرین سخنی که از لبش جان می‌ریخت   کفرش ز سر زلف پریشان می‌ریخت 
گر شیخ به کفر زلف او پی بردی   خاک سیهی بر سر ایمان می‌ریخت 


 

نوشته شده توسط نیایش در 87/01/07 ساعت 10:57 موضوع | لینک ثابت


صبر سنگ

روز اول پیش خود گفتم دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز گفتم لیک با اندوه و با تردید

روز سوم هم گذشت اما بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا میکشت باز زندانبان خود بودم

آن من دیوانه ی عاصی در درونم های هو می کرد

مشت بر دیوار ها میکوفت روزنی را جستجو میکرد

در درونم راه می پیمود همچو روحی در شبستانی

بر درونم سایه می افکند همچو ابری بر بیابانی

میشنیدم نیمه شب در خواب های های گریه هایش را

در صدایم گوش می کردم درد سیال صدایش را

شرمگین میخواندمش بر خویش از چه روی بیهوده گریانی؟

در میان گریه مینالید دوستش دارم٬ نمیدانی

روزها رفتند و من دیگر خود نمیدانم کدامینم

آن من سرسخت مغرورم؟یا من مغلوب دیرینم؟

بگذرم گر از سر پیمان میکشد این غم دگر بارم

مینشینم شاید او آید عاقبت روزی به دیدارم

فروغ فرخزاد

 


 

نوشته شده توسط نیایش در 87/01/06 ساعت 9:1 موضوع | لینک ثابت


توبه

آن شب که دلی بود به میخانه نشستی

آن توبه ی صد ساله به میخانه شکستی

از آتش دوزخ نهراسیدم که آن شب

ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم


 

نوشته شده توسط نیایش در 87/01/05 ساعت 20:1 موضوع | لینک ثابت


راز زندگی

در افسانه‏ها آمده، روزي كه خداوند جهان را آفريد، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا براي پنهان كردن راز زندگي پيشنهاد بدهند.  يكي از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در زير زمين مدفون كن.  فرشته ديگري گفت: آنرا در زير درياها قرار بده.  و سومي گفت: راز زندگي را در كوه‏ها قرار بده.
ولي خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته‏هاي شما عمل كنم، فقط تعداد كمي از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بيابند، در حالي كه من ميخواهم راز زندگي در دسترس همه بندگانم باشد.  در اين هنگام يكي از فرشتگان گفت: فهميدم كجا، اي خداي مهربان، راز زندگي را در قلب بندگانت قرار بده، زيرا هيچكس به اين فكر نمي‏افتد كه براي پيدا كردن آن بايد به قلب و درون خودش نگاه كند.
و خداوند اين فكر را پسنديد.


 

نوشته شده توسط نیایش در 87/01/05 ساعت 12:2 موضوع | لینک ثابت


بمان

آمدنت را خوب یادم نیست.بی صدا آمدی بی آنکه من بدانم و بی اجازه ماندی بی آنکه من بخواهم.

اما اکنون که با ذره ذره وجودم ماندنت راتمنا می کنم قصد سفر داری؟!!!

ای مهمان ناخوانده قلبم٬بمان٬بمان که ماندنت را سخت دوست دارم...


 

نوشته شده توسط نیایش در 87/01/05 ساعت 10:31 موضوع | لینک ثابت


فراموشی

درسته که روزی فراموش می کنی

و روز دیگر فراموش می شوی

اما

بدون فراموش شدگان هرگز فراموش کنندگان را فراموش نخواهند کرد


 

نوشته شده توسط نیایش در 87/01/05 ساعت 10:19 موضوع | لینک ثابت


مـــــــــــرگ

وصیت می کنم وقتی که مردم به شهر عاشقان خاکم سپارید

به جای سنگ قبر روی مزارم درخت بید مجنونی بکارید

آری بنویسید او زاده ی غم بود

و

ز غم های جهان گشت خاموش


 

نوشته شده توسط نیایش در 87/01/04 ساعت 17:18 موضوع | لینک ثابت


شعر خیلی نو

بی تو  online شبی باز از آن room گذشتم

همه تن چشم شدم دنبالid تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از gase وجودم

شدم آن user دیوانه که بودم

وسط صفحه ی desktopd و room یاد تو رخشید

dingصد پنجره پیچید شکلکی زرد بخندید

یادم آمد که شبی با هم از آن chat بگذشتیم

room گشودیم و در آن pm دلخواسته گشتیم

لحظه ای بی خط و پیغام نشستیم

تو و yahoo و ning و دنگ

همه دلداده به یک talk بدآهنگ

windows و hard و mother board

آریا دست برآورده به key board

تو همه راز جهان ریخته در طرز سلامت

من به دنبال معنای کلامت

یادم  آمد که به من گفتی از این عقش حذر کن

لحظه ای چند بر این room نظر کن

chat آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به email ی نگران است

باش که فردا pm ات با دیگارن است

تا فراموش کنی چندی از این logout و room کن

باز گفتم حذر از چت ندانم

ترک  chat کردن هرگز نتوانم نتوانم

روز اول کهemail ام به تمنای تو پر زد

مثلspam تو inbox تو نشستم

تو delete کردی ولی من نه رمیدم نه گسستم

باز گفتم که تو یک hacker و من user مستم

تا به دام تو در افتم room ها گشتم و گشتم

تو مرا hack بنمودی نه رمیدم نه گسستم

room ی از پایه فرو ریخت،hacker ی ignor تلخی زد و بگریخت

hard بر مهر تو خندید،pc از عشق تو هنگید

رفت در ظلمت شب آن شب و شب های دگر هم

نگرفتی دگر از user آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن room گذر هم

بی تو اما به چه حالی من از آن room گذشتم


 

نوشته شده توسط نیایش در 87/01/04 ساعت 15:56 موضوع | لینک ثابت


جوجو ها به ترتیب 1 2 3 4

Image By Pic.Blogfa.Com


 

نوشته شده توسط نیایش در 87/01/04 ساعت 15:22 موضوع | لینک ثابت


Image By Pic.Blogfa.Com


 

نوشته شده توسط نیایش در 87/01/04 ساعت 15:0 موضوع | لینک ثابت


دل نوشته

اگر کتاب زندگی چاپ دومی هم داشت هرگز نمی گذاشتم انقدر غلط چاپی داشته باشد.

زندگی مانند جدولی است که آن را حل می کنند و جایزه ی آن مرگ است.

عشق یک حادثه و شکست یک قانون است بیاید حادثه آفرین و قانون شکن باشیم.

به شانه هایم میزنی که تنهایی ام را تکانده باشی به چه دل خوش کرده ای؟!تکاندن برف از شانه ی آدم برفی...؟!!!


 

نوشته شده توسط نیایش در 87/01/04 ساعت 12:25 موضوع | لینک ثابت


خیلی خیلی تنهام:

یه روز بهم گفت:میخوام باهات دوست شم.آخه می دونی من اینجا خیلی تنهام...

بهش لبخند زدم و گفتم:آره میدونم فکر خوبیه.منم خیلی تنهام...

یه روز دیگه بهم گفت:میخوام تا ابد باهات بمونم.آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام...

بهش لبخند زدم و گفتم:آره میدونم فکر خوبیه.منم خیلی تنهام...

یه روز دیگه بهم گفت:میخوام برم یه جای دور.جایی که هیچ مزاحمی نباشه.وقتی همه چیز حل شد تو هم بیا اونجا.آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام...

بهش لبخند زدم و گفتم:آره میدونم فکر خوبیه.منم خیلی تنهام...

یه روز تو نامه برام نوشت:من اینجا یه دوست پیدا کردم.آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام...

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:آره میدونم فکر خوبیه.منم خیلی تنهام...

یه روز دیگه تو نامه برام نوشت:من قراره با این دوستم تا ابد...

لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام...

حالا دیگه اون تنها نیست و از این بابت خوشحالم چیزی که بیشتر از اون خوشحالم میکنه اینه که هنوز نمیدونه:

که من خیلی خیلی تنهام...

 

Image By Pic.Blogfa.Com


 

نوشته شده توسط نیایش در 87/01/04 ساعت 11:29 موضوع | لینک ثابت


ضد حال

ضدحال یعنی وقتی متظر فیلم مورد علاقت هستی برق بره.

یعنی یه جلسه سر کلاس نری فقط همون یه جلسه استاد حضور غیاب کنه.

یعنی یه هفته قبل از اینکه جشن تولد بگیری خاله مامانت فوت کنه.

یعنی قبض موبایلت بیاد۹۸۷۹۷۵۵۳۴۷۹۹تومن...!

یعنی با ۹۰/۹ افتادن.

یعنی یه لباس خوشکل بخری همون روز اول گیر کنه به صندلی پاره بشه.

یعنی صبح ساعت ۷ بری سر کلاس استاد نیاد.

یعنی بعد اینکه کلی افه زبان اومدی نمره زبانت بشه ۱۰.

یعنی نفر ۱۱ کنکور شدن.

یعنی گل خوردن دقیقه ۹۲.مثل گلی که اس اس خورد.

یعنی صبح روزی که قراره با دوستات بری کوه بارون بیاد.

یعنی از سرویس دانشگاه جا موندن.

یعنی با ماشین بابا جریمه شدن.

یعنی سلام کنی جوابتو ندن.

یعنی عینکت سر جلسه ی امتحان بیفته زمین بشکنه.

یعنی سر جلسه ی امتحان جوهر خودکارت تموم بشه.

یعنی تاکسی سوار شی وسط راه بنزین تموم کنه.

یعنی وبلاگ من...


 

نوشته شده توسط نیایش در 87/01/04 ساعت 11:18 موضوع | لینک ثابت


تمام دنیا فدای یک نگاه معصومانه ی شما

Image By Pic.Blogfa.Com


 

نوشته شده توسط نیایش در 87/01/04 ساعت 11:9 موضوع | لینک ثابت


سایه..

کجا می روی سایه؟

برگرد و گرد چهره ام را بگیر

و ببر تا انتهای جنوب

این جا٬همه گمشدن را می دانند

و چاه٬یوسف نمی خواهد

سایه ٬با من راه بیا

که ماشین های این شهر رحم ندارند

رها کن آن پروانه را

بالبال هم بزنی به دمش نمی رسی!

به میدانی که ساعتش

حال دور زدن ندارد

بیا دور هم بگردیم

تا دل خورشید بسوزد

با من بیا سایه٬

شاید خورشید ما امروز

زودتر از همیشه غروب کند...


 

نوشته شده توسط نیایش در 87/01/04 ساعت 11:8 موضوع | لینک ثابت


با کلاس شدن در یک دقیقه

اگر می خواهید دختر اپ تو دیتی باشید!اگر می خواهید هر کسی شما را دید دچار برق گرفتگی شود! اگر می خواهید با راه رفتن در خیابان یک اکیپ پرستار مجرب و یک امبولانس از پشت سر شما حرکت کند تا مقتولین شما را جمع کند!اگر می خواهید کارتان به جایی برسد که هر کس شما را ببیند بگوید بابا تو دیگه کی هستی دست الیاس(ببخشید!دست شیطونو)بستی!اگر می خواهید دختر مد روز باشید و بدانید اخرین ملاک های دختر باکلاس چیست ...

برای خواندن کامل متن به ادامه مطلب بروید

توجه:انچه را می خوانید زیاد جدی نگیرید...

اگر هم جدی گرفتید بخندید تا فراموشش کنید...


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط نیایش در 87/01/03 ساعت 16:28 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting