![]() |
![]() |
|
|
+ نوشته شده در
89/11/25ساعت 22:17 توسط نیایش |
|
|
مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزديکي دختر جوان رسيد به طور ناگهاني ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ايستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جايي که پنجره جلو دقيقا روبروي دختر جوان قرار گرفت . اين اولين خودرويي نبود که روبروي دختر توقف مي کرد ، اما هريک از آنها با بي توجهي دختر جوان ، به راه خود ادامه مي دادند . دختر جوان، مانتوي مشکي تنگي به تن کرده بود که چند انگشتي از يک پيراهن بلند تر بود . شلواري هم که تن دخترک بود ،همچون مانتويش مشکي بود و تنگ مي نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتي پايين تر از زانو را مي پوشاند . به نظر مي آمد که شلوار به خودي خود کوتاه نيست و انتهاي ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهميتي به مزداي قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :" بفرماييد؟" . مزدا مسافري نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره اي بود که عينک دودي ظريفي به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلي و با بياني محترمانه گفت : " خوشحال ميشم تا جايي برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقيه ميرما". پسر جوان بي درنگ سرش را به نشانه تائيد تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرماييد بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلي عقب را براي نشستن انتخاب کرد .چند لحظه اي از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالي که روسري کوچک و قرمز خود را عقب و جلو مي کشيد و موهاي سرازير شده در کنار صورتش را نظم مي داد ،گفت :" توي ماشينت چيزي براي گوش کردن نيست " - البته . پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صداي ترانه اي انگليسي زبان به گوش رسيد . از آينه به دختر جوان نگاهي انداخت و با همان لبخند ظريفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :"کريس دبرگ هست ، حالا خوشتون نمياد عوضش کنم ". دخترک با شنيدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آميزي سر داد . - ها ها ها ، اين که اريک کلاپتون . نميشنوي مگه ، انگليسي مي خونه . اصلا کجاش شبيه کريس دبرگ . - اِه ، من تا الان فکر مي کردم کريس دبرگ . مثل اينکه خيلي خوب اينا رو مي شناسيد ها . دخترک ، قيافه اي به خود گرفت و ادامه داد:" اِي ، کمي " - پس کسي طرف حسابمه که خيلي موسيقي حاليشه . من موسيقي رو خيلي دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهني دارم که حال و حوصله موسيقي کار کردن رو ازم گرفته . دخترک لبخندي زيرکانه زد و با لحني کش دار گفت:" اي بابا، بسوزه پدر عاشقي . چي شده ، راضي نميشه ؟" - نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسي رو پيدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبي پيش بياد ، از عاشقي هم بدم نمياد . اصل قضيه اينه که، قبل از اينکه با ماشين بزنم بيرون و در خدمت شما باشم ، توي خونه با بابام دعوام شد . - آخي ، سرچي؟ لابد پول بهت نمي ده. - نه ، تنها چيزي که ميده پول . مشکل اينجاست که فردا دارم مي رم بروکسل، اونوقت اين آقا گير داده بمون توي شرکت کار داريم . با گفتن اين جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اينکه سعي مي کرد به چهره اش هويدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحني کنجکاوانه پرسيد: " اِه، بروکسل چي کار داري؟ " - دايي ام چند سالي هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، مي خواستم برم اونجا يه استراحتي بکنم؟ دخترک بادي به غبغب انداخت و سريع پاسخ داد: - اتفاقا من هم يک هفته پيش از اسپانيا برگشتم. - اِه، شما هم اونجا فاميل داريد؟ کدوم شهر. - فاميل که نداريم ، براي تفريح رفته بودم ونيز. پسر جوان نيشخندي زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چيه؟ - من دايانا هستم. اسم تو چيه، چند سالته؟ چه کاره اي؟ - چه خبره؟ يکي يکي بپرسيد، اين جوري آدم هول ميشه ... اولاً اين که اسم خيلي قشنگي داريد ، يکي از اون معدود اسم هايي که من عاشقشونم . اسم خودم سهيل ، 25 سالمه و پيش بابام که کارگذار بورس کار مي کنم . خوب حالا شما . دخترک با شنيدن اين حرفهاي سهيل ، چهره اش گلگون شد و به تشويش افتاد . - من که گفتم ، اسمم داياناست . 23 سالمه و کار هم نمي کنم . خونمون سمت الهيه است و الان هم محض تفريح دارم مي رم صادقيه . تا حالا بوتيک هاي اونجا نرفته ام . با يکي از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتيک هاش رو ببينيم و اگه چيز قشنگي هم بود بخريم . - همين چيزايي هم که الان پوشيده ايد خيلي قشنگه ها. دايانا ، گره کوچک روسريش را باز کرد و بار ديگر گره کرد . سپس گفت: - اِي ، بد نيست . اما ديگه يک ماهي هست که خريدمشون . خيلي قديمي شده اند ... . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتي موسيقي کار نکرده اي و دوست داري کار کني ، آره؟ - چرا ، تا چند سال پيش يه مدتي پيانو کار مي کردم. دخترک ، سعي مي کرد دلبرانه سخن وري کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوري که منقطع صحبت مي کرد و کلمات را دستپاچه بيان مي کرد. -اي واي، من عاشق پيانو ام . خيلي دوست دارم پيانو کار کنم ، يعني يه مدتي هست که کلاسش رو مي رم ، اما هنوز خيلي بلد نيستم . ... اصلا اينجوري نميشه، نگه دار بيام جلو بشينم راحت تر حرف بزنيم . سهيل ، بي ردنگ خودرو را متوقف کرد . دايانا هم سريع پياده شد و به صندلي جلو رفت . -دايانا خانوم ، داريم مي رسيما . - دايانا خانوم کيه؟ دايانا ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقيقه ديگه هم با هم باشيم . آخه من تازه تو رو پيدا کرده ام . تو که مخالفتي نداري ؟ - نه ، من که اومده بودم حالي عوض کنم . حالا هم کي بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط بايد عرض کنم که الان ساعت نه و نيمه ، حواست باشه که ديرت نشه . دخترک با شنيدن صحبت هاي سهيل، وقتي متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالي که لب خود رابا اضطراب مي گزيد ، گفت: -آره راست ميگي ... پس حداقل يه چند دقيقه اي ماشينت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم . سهيل ، با قبول کردن حرفهاي دايانا ، حوالي ميدان که رسيد ، خودرو را متوقف کرد . روي خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکيه داد . عينک دودي را از چشمانش برداشت .چهره اي نسبتا گيرا داشت . ته ريشي به صورتش بود و موهايي ژوليده داشت که تا گوشش را مي پوشانيد . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندي که بر لب داشت گفت : - بفرماييد. ديگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک مي شد پي به هيجانش برد. - موبايلت ... شماره موبايلت رو بده، البته اگه ممکنه . پسر جوان لحظه اي فکر کرد و سپس گوشي همراه خود را از روي داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دايانا دراز کرد. - بگير ، زنگ بزن گوشي خودت که هم شماره تو روي موبايلم ثبت بشه و هم شماره من روي موبايل تو بيفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشي رو خاموش کردم . دايانا ، به محض ديدن گوشي گران قيمت سهيل به وجد آمد . اما سريع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن"کوشي خوبي داري ها" قناعت کرد . - قابلت رو نداره . اتفاقا بايد عوضش کنم ، خيلي يوغره. - خوب ، ممنون . فقط بگو کي مي تونيم همديگه رو دوباره ببينيم . - ببينم چي ميشه . اگه فردا برم بروکسل که هيچ، اما اگه تهران بودم يه کاريش مي کنم . اصلا بهم زنگ بزن . - باشه ... پس من مي رم .فعلا خداحافظ . - خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ يادت نره . دختر جوان ، درحالي که احساس مسرت مي کرد ، با گامهايي لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمي که بر مي داشت ،سرش را برمي گرداند و مزدا را نگاه مي کرد و دستي براي سهيل تکان مي داد . پس از دور شدن دايانا ، سهيل از داخل خودرو پياده شد و طوري که دايانا متوجه نمي شد، او را تعقيب کرد . حوالي همان ميدان بود که دايانا روي صندلي هاي يک ايستگاه اتوبوس نشست . سهيل ، گوشه اي لابلاي جمعيت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دايانا را نظاره مي کرد . دايانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تايي که از داخل داده بود را باز کرد . شلوارديگر کوتاه نبود . از داخل کيفي که بر روي دوشش بود مقنعه اي بيرون آورد و در لحظه اي کوتاه آنرا سر کرد و از زير مقنعه ، تکه پارچه اي که بر سرش بود ، بيرون کشيد . از داخل همان کيف ، آينه کوچکي خارج کرد و با يک دستمال کوچک ، از آرايش غليظي که روي صورتش بود کاست . موهاي خرمايي رنگش را که روي صورتش سرازير شده بود ، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولين اتوبوس ، از محل خارج شد . سهيل در طول ديدن اين صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دايانا، سهيل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزديک مي شد زنگ موبايلي که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهيل بلافاصله پاسخ داد: - بله؟ صداي خواهش هاي پسر جواني از آنسوي گوشي آمد . - سلام ، آقا هر چي مي خوايي از تو ماشين بردار ، فقط ماشين رو سالم بهم تحويل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بيام ببرم ... - خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشي و در ماشينت رو براي آب هويج گرفتن باز نزاري ... ببينم به پليس هم زنگ زدي ؟ - نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشين رو بده . - جون من قسم نخور ، من که مي دونم زنگ زده اي ...ولي عيبي نداره ، آدرس مي دم بيا ... فقط يه چيزي ، اين يارويي که سي ديش توي ماشينت بود کي بود؟ - کي ؟ اون خارجيه ؟ ... استينگ بود ، استينگ . - هه هه ... يه چيز ديگه هم مي پرسم و بعدش آدرس رو مي دم ؛ ونيز توي اسپانياست ؟ - ونيز؟ نه بابا، ونيز که توي ايتالياست ... آقا داري مسخره ام مي کني ، آدرس رو بده ديگه ... - نه ، داشتم جدول حل مي کردم . مزداي قرمزت ، ضلع جنوبي صادقيه پارک شده . گوشيت رو مي زارم توي ماشين ، ماشين رو هم مي بندم و سوييچ رو مي اندازم توي سطل آشغالي که کنار ماشينته . راستي يه دايانا خانوم هم بهت زنگ مي زنه ، يه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ
|
|
+ نوشته شده در
89/11/24ساعت 19:58 توسط نیایش |
|
|
یکی در آرزوی دیدن توست یکی در حسرت بوسیدن تو ولی من ساده و بی ادعایم تمام هستی ام خندیدن توست. |
|
+ نوشته شده در
89/11/23ساعت 11:59 توسط نیایش |
|
|
مي گي گل رو دوست داري ولي ميچينيش... ميگي بارون رو دوست داري ولي با چتر ميري زيرش... ميگي پرنده رو دوست داري ولي تو قفس ميندازيش... چه جوري ميتونم نترسم وقتي ميگي دوستم داري؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
89/11/21ساعت 19:8 توسط نیایش |
|
|
|
+ نوشته شده در
87/08/12ساعت 12:51 توسط نیایش |
|
|
زندگی همین گندیه که هست هر کی گفته گل گفته تازه من میگم گند تر از این هم خواهد شد همه روزا مثل هم همه ادما دیوونه بی فکر پولکی من از همه چی خسته شدم ای خدا کی این دوره مزخرف به پایان میرسه دیگه کلافه شدم
|
|
+ نوشته شده در
87/08/05ساعت 15:44 توسط نیایش |
|
|
خیلی اعصابم خورده
این روزا همش بد شانسی و بد بیاری اونم پشت سر هم اعصاب ندارم دیگه اگه این حرفا رو اینجا نگم کجا بگم دلم میخواد انقد جیغ بزنم تا دیگه از این حنجره م صدایی در نیاد دلم میخواد صورت همه ی ادما رو خط خطی کنم
|
|
+ نوشته شده در
87/07/28ساعت 13:20 توسط نیایش |
|
|
من آن خاموش خاموشم که با شادی نمی جوشم ندارم هیچ گناهی جز که از تو چشم نمی پوشم تو غم در شکل آوزای شکوه اوج پروازی نداری هیچ گناهی جز که بر من دل نمی بازی |
|
+ نوشته شده در
87/05/30ساعت 9:44 توسط نیایش |
|
|
اصلا حوصله ندارم بنویسم چه برسه به اینکه اپ کنمممممممممممممممم
ببخشید به وبلاگ خوشملتون سر نمیزنم چون تا اطلاع ثانوی سرم گیره یحتمل که حالا حالاها این گیر بازم نمیشه اخه گیر ۳ پیچه از هموطنان عزیز خواهشمندیم اچار پیچ گوشتی و کلیه وسایل مورد نیاز دیگر را که فکر میکنن برای بازگشایی این گیر لازم است تهیه نمایند و با پست سفارشی بفرستن در خونه ی مامان بزرگه همون در سفیده خیلی چاکرخواتونیم بای
|
|
+ نوشته شده در
87/05/17ساعت 11:3 توسط نیایش |
|
|
سلامممممممممممممممم
یوهووووووووو ستاره ی سهیل اومده اپ کنه بزن قدش تو رو خدا ببخشید دیگه نشد که بیام. یک سری مشکلات پیش اومد و خلاصه ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کار بودندی که من نتونم بآپندی و دل ملتی را بشادندی(جمله مربوط به دوره ی قلوه سنگ) خب اینا رو بیخیال بریم سر مشروح اخبار: ۱-کارنامه مو بالاخره گرفتم چرا درس نخوندی؟ چرا وقت امتحان به جای درس خوندن با پسر همسایه فوتبال بازی میکردی؟ چرادرساتو گذاشتی ۲ ساعت قبل از امتحان بخونی؟ چرا خورشید می تابه؟ چرا می چرخه زمین؟ ... آره دیگه چراهای مختلفی در ذهن مادر بنده است که من جوابشونو با یه لبخند کاملا خونسردانه میدم ترم اول که شدم۱۹.۱۵ ترم دوم هم۱۸.۸۰ و معدل کل شده۱۹.۰۷ حالا دیگه من نمی دونم چه بلاهایی سر این دو تا عدد اولی در آوردن که اون عدد سومی در اومده. ۲-این روزا که اینجا نمیومدم به دلیل نقص فنی کامپیوتر بودکه تازگی ها به اینترتر هم به قول مامان بزرگه وصل نمیشه.یه چند بار اومدم که درستش کنم ولی ۳-میدونم خیلی دلتون وا۳ (برو تو کف ابتکار و نو آوری و...)مامان بزرگه با اون اخلاق شیرینش تنگ شده ولی این اصلا به من مربوط نیس چون من چشم دیدنشو ندارم دیگه چیز خاصی نیس که بگم دره دیزی بازه حیای نیایش کجاس؟الان دقیقا ۲۳ دقیقه بیشتر از وقتم دارم از اینترتر استفاده میکنم ولی مثل اینکه مامور سالن بدجوری عاشق چشم و ابروم شده ببین داره میاد اینجا فکر کنم موشو اتیش زدم ۱ ۲ ۳ بابای |
|
+ نوشته شده در
87/04/24ساعت 15:10 توسط نیایش |
|
|
سلام
واااااااااااااااااااااااااای چقد گشنگ شدیم به به به قالبمون رو بنا به در خواست هیچ کس عوضیدیم امیدوارم خوشتون بیاد خوشتون هم نیومد بیشتر به قالب خودتون توجه کنید خب دیگه میریم که داشته باشیممممممممممممممممممممممم هیچی نداریم بای
|
|
+ نوشته شده در
87/04/05ساعت 10:24 توسط نیایش |
|
|
سلام
قربووووووووووووووووووووووووووووونتون برم با این همه نظر که دادین من یکی اب قند لازم شدم خب قرار شد از وضیعیت اینجا بگم اصلا اصلا خوشم نمیاد بگماااااا ولی خب چون قول مردونه دادم خب مرده و قولش اینه که مجبوری میگم(چه منتی هم میذاره) در یک جمله میشه بگی که:هی بد نیست. مامان بزرگه:وای مادر جون چقدر میخوابی پاشو لنگه ظهره پاشو مگه نمی خواستی بری خونه عمه ت؟ من : مامان بزرگه:خب مگه دیشب به عمه ت قول ندادی که صبح ساعت ۸ بری پیشش بچه شو من :به جان خودم الان که من برما اولا یادش نیست که دیشب چی گفته مامانه خودم:بچه خوشت میاد کل کل کنی؟ خب پاشو برو دیگه مامان بزرگ:نه مادر من که منظوری نداشتم میگم یعنی نیایش دوست نداره منو ببینه میگم بره اونجا من که حرف بدی نزدم ای خدا ای ۱۴ معصوم به دادم برسید ..... من:ای خدا مادر بزرگ :قربونت برم حالا که بیدار شدی نمی خوای بری؟ من:چرا بابا رفتم که رفتم مادر بزرگ:الهی من قربون دختر خوشگلم بشم من:چشم دیگه؟ مادر بزرگ:هیچی وقتی شوهرشم برگشت زود بیا خونه شاید ....(اهم) من:چشم و دیگه؟ مادر بزرگ:هیچی از کنار.. من:تق(یعنی درو بستم و رفتم) اونطرفم مادربزرگه داره مامانمو نصیحت میکنه:این چه طرز دختر تربیت کردنه اخه من خودم ۶ تا دختر تربیت کردم گل(منم دسته گل مامان خودم:شما درست میگین هاچ خانوم(منو بکشن حاضر نیستم انقد فروتن باشم خب دیگه امیدوارم قضیه دستتون اومده باشه که اینجا چه خبره الانم که ساعت یازده هست میگه پاشومادر بگیر بخواب صبح باید بری خونه عمه ت (همیچین زورم میگیره این حرفو میزنه)الان فقط خودمو خودش خونه هستیم هی میگه مادر پاشو پاشو پاشو دیوونه م کرد یه چیز خنده داره دیگه بعد از هر دعوا و بگو مگویی "من دلم می خواد شما در اسایش باشید و تابستون خوبی رو داشته باشین باخاطره ی خوب از اینجا برین" من یکی که حسابی تو کف این جمله با این همه نکات انحرافی و غیر انحرافی و اخلاقی و ... موندم به خدا خب دیگه تا نیومده همه کاسه کوزه هامو نریخته به هم بابای تا اپ بعدی |
|
+ نوشته شده در
87/04/03ساعت 23:24 توسط نیایش |
|
|
سلام به همگی
من زیاد اپم نمیاد حالا ما خونه نداریم شیکار کنیم هیچی دیگه رو سر مامان بزرگم خراب میشیم بنده خدا خونشون از مال خودمون هم کوچیکتره حالا قرار شده حموم رو به اینجانب اختصاص بدن راستی از اینکه این همه نظر دادین ممنون بیشتر از این حرفم نمیاد چون مامانم داره صدام میزنه که بچه بدو یخچالو کمک کارگرا ببر پایین(نه دیگه اشتب نکنید من میرم تو یخچال که یه کم سنگین بشه کارگرا به خودشون ببالن که چیزای سنگین سنگین هم بلدن بلند کنن) بعدشم باید برم کمدا رو کمکشون ببرم بعدش لباسشویی اجاق گاز و همین جوری بگیر بیا پایین . . . خب احساس میکنم خیلی اپ توپی شد از این بهتر لا ممکن اگه تونستم تو اپ بعدی از وضع خونه مامان بزرگه میگم براتون فعلا بای |
|
+ نوشته شده در
87/03/31ساعت 11:28 توسط نیایش |
|
|
اومدم بگم که امروز یکی از وبلاگ نویسای عزیز که اسمش توی پیوند های منم هست تصادف کرده و در کماس از شما دوستان خوبم می خوام واسه این جوون دعا کنید ممنون از همگی
این مطلبو از تو یه وبلاگ کش رفتم به نظر خودم خیلی قشنگ و تخیلی و البته بسیار ابلهانه بود: دوست دارم که... یه اتاقی باشه گرمه گرم...روشنه روشن... تو باشی منم باشم... کف اتاق سنگ باشه... سنگ سفید...تو منو بغلم کنی که نترسم... که سردم نشه... که نلرزم...اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار... پاهاتم دراز کردی...منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم... با پاهات منو محکم گرفتی...دو تا دستتم دورم حلقه کردی...بهت میگم چشماتو می بندی؟...میگی اره و بعد چشماتو می بندی...!بهت میگم برام قصه میگی؟...تو گوشم میگی اره... بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن... یه عالمه قصه ی طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمی شن... میدونی؟می خوام رگمو بزنم...رگ خودمو...مچ دست چپمو...یه حرکت سریع...یه ضربه ی عمیق...بلدی که ولی تو نمی دونی می خوام رگمو بزنم...تو چشماتو بستی...نمی دونی من تیغ رو از جیبم در میارم...نمی بینی که سریع می برم... نمی بینی که خون فوران می زنه...رو سنگای سفید...نمی بینی که دستم می سوزه و لبم رو گاز میگیرم که نگم اخ که چشماتو باز نکنی و منو نبینی... تو داری قصه میگی...من شلوارک پامه...دستمو می ذارم رو زانوم...خون میاد از رو دستم میریزه رو زانوم...و از زانوم می ریزه رو سنگا...قشنگه مسیر حرکتش...!قشنگه رنگ قرمزش...حیف که چشمات بسته ست و نمی تونی منو ببینی...تو بغلم کردی...می بینی که سرد شدم...محکمتر بغلم می کنی که گرم بشم...می بینی نامنظم نفس می کشم...تو دلت میگی اخی دوباره نفسش گرفت...می بینی هر چی محکمتر بغلم می کنی سردتر میشم... میبینی که دیگه نفس نمی کشم...چشماتو باز می کنی... میبینی من مردم... می دونی؟من می ترسیدم خودمو بکشم!..از سرد شدن... از تنهایی... از خون دیدن... وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم... مردن خوب بود اروم اروم... گریه نکن دیگه ... من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگم دلم می گیره ها... بعدش تو همونجوری وسط گریه هات بخندی... گریه نکن دیگه خب؟... دلم میشکنه... دل روح نازکه... نشکنش...
|
|
+ نوشته شده در
87/03/12ساعت 12:46 توسط نیایش |
|
|
سلامممممممممممممممممم به همگی من برگشتم
وای خیلی ذوق زده هستم الان که اینجام کلی خبرا دارم براتون اولش این که همون ۶ خرداد تولدم بود خب حالا یه کم واسه این که تفلوده منه پپاشین برقصین تفلود خب خبر دیگه این که تا ۲۵ خرداد امتحان دارم الانم که با اون داداش کوچیکم رفته تا امتحانشو بده ساعت حدودا ۹ برمیگرده پس تا وقتی نیس من عشق و حال و صفا می کنماااااااااااا خیلی خبرا دارم براتون ولی به دلیل مسایل امنیتی نمی تونم بگم این یکی رو هم میگم دیگه میرم ما خونمونو فروختیم بعد از امتحانا باید از اینجا بریم بد بختی اینه که هنوزم خونه پیدا نکردیم راستی دیگه نمی دونم کی بتونم بیام الانم که اومدم واسه این بودش که مامانم با داداشم نبودن این داداش ما هم که امروز خوش تو دلش راستی به خاطر اون همه نظری هم که دادین بی نهااااااااااااااااااااااااایت مچکرم اینم یه شعر که قصد داشتم اخر این پست بذارم تقدیم به شما به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم همه وقت...همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم تو بدان این را تنها تو بدان تو بیا... تو بمان با من تنها تو بمان جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند اینک این من که به پای تو در افتادم باز ریسمانی کن از ان موی دراز تو بگیر... تو ببند... تو بخواه پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ی ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان در دل ساغر هستی تو بجوش من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست اخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی.... (فریدون مشیری) تا دیدار بعدی که خدا می دونه کی هست همگی بااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای |
|
+ نوشته شده در
87/03/11ساعت 8:52 توسط نیایش |
|
|
به جانه خودم این باره چهارمه که هی میام اینجا پیام خداحافظی می نویسم بعدش نمی دونم دستم رو کدوم دکمه لعنتی میره همش پاک میشه
مثل اینکه هیشکی راضی نیست من برم . اره می دونم همینطوریه که خودم می گم به هر جهت برای بار پنجم می نویسم و لعنت بر شیطان رنده شده(الان منظورم همون رانده شده بود) ایشالا باره اخره که می نویسم خب اینجانب نیایش ...(حالا فامیل بماند می ترسیم که هویتمون فاش شود و ما رسوا) در مورخ۲۲ فروردین ماه اعلام می دارم... اه اصلا اینجوری نمی تونم بگم می دونی حسش نیست خیلی راحت تر بگم اقا جون من اومدم در اینجا رو تا سر تابستون یعنی پایان امتحانات تخته کنم ...اخه امتحان دارم دیگه نمیشه که بیام اینجا امتحان دارم حالا اینا رو ولش کن یه چیز مهم تر می خواستم بگم که گوشتو بیار فهمیدی؟نه؟بابا می گم که برام دعا کنید باز این همسایه بالا سرمون صداشون رفت بالا اه شیطونه میگه برم دم در خونه شون حالا از اینم بگذریم ۲ تا چیز دیگه میگم و میرم ۱-اگه میاین نظر میدین و می نویسین من اپم بدو بیا و از این حرفا من همون موقع نمی تونم بدوم بیام شایدم همون موقع بدوم ولی اول تابستون برسم پس توقع زیادی نداشته باشین به جای این کارا بیاین بشینید به دامن ۱۴ معصوم و۱۲۴۰۰۰ پیامبر متوسل بشین که من امسال قبول بشم من که چیز زیادی نخواستم ازتون که اینجوری ۲-دو را یادم رفت خب من که حرفام ته نمیکشه پس تا کارتونه تموم نشده راستی یه چیز دیگه هم میگم دیگه واقعا واقعا میرم خب... می خواستم بگم من ۶ خرداد میام اینجا(به یه مناسبت خیلی خیلی خیلی فرخنده) خیلی خوشحال شدین نه؟حالا نمی خواد زیاد فکر کنی ۶ خرداد چه روزیه هر وقت اومدم میگم بهت پس تا ۶ خرداد
|
|
+ نوشته شده در
87/01/22ساعت 10:15 توسط نیایش |
|
|
این شعری رو که این زیر نوشتم یکی از شعرای فروغه که شاعر مورد علاقه ی منه
.من که خودم با شعراش خیلی حال می کنم ولی اگه نخونید نصف عمرتون فناس از ما گفتن بودخسته از بیم و امید عشق رنجورم ارامش جاودانه می خواهم بر حسرت دل دگر نیفزایم آسایش بیکرانه می خواهم
پا بر سر دل نهاده می گویم بگذشتن از آن ستیزه جو خوشتر یک بوسه ز جام زهر بگرفتن از بوسه ی آتشین او خوشتر
پنداشت اگر شبی به سر مستی در بستر عشق او سحر کردم شب های دگر که رفته از عمرم در دامن دیگران به سر کردم
دیگر نکنم ز روی نادانی قربانی عشق او غرورم را شاید که چو بگذرم از او یابم آن گمشده شادی و سرورم را
آن کس که مرا نشاط و مستی داد آن کس که مرا امید و شادی داد هر جا که نشست بی تامل گفت: "او یک زن ساده لوح عادی بود"
می سوزم از این دو رویی و نیرنگ یکرنگی کودکانه می خواهم ای مرگ از آن لبان خاموشت یک بوسه ی جاودانه می خواهم
رو٬پیش زنی ببر غرورت را کو عشق تو را به هیچ نشمارد آن پیکر داغ و دردمندت را با مهر به روی سینه نفشارد
عشقی که تو را نثار ره کردم در سینه ی دیگری نخواهی یافت زان بوسه که بر لبانت افشاندم سوزنده تر آذری نخواهی یافت
در جستجوی تو و یک نگاه تو دیگر ندود نگاه بی تابم اندیشه ی آن دو چشم رویایی هرگز نبرد ز دیدگان خوابم
دیگر به هوای لحظه ی دیدار دنبال تو در به در نمی گردم دنبال تو ای امید بی حاصل دیوانه و بی خبر نمی گردم
در ظلمت آن اتاقک خاموش بیچاره و منتظر نمی مانم هر لحظه نظر به در نمی دوزم وان آه نهان به لب نمی رانم
ای زن که دلی پر از صفا داری از مرد وفا مجو٬مجو هرگز او معنی عشق را نمی داند راز دل خود به او مگو هرگز...
خیلی قشنگ بود نه؟ |
|
+ نوشته شده در
87/01/21ساعت 19:4 توسط نیایش |
|
|
امروز زنگ اخر ما ادبیات داشتیم
ولی خب امروز با روزای دیگه به دلایلی که نمیشه بگم درس جدیدمون پایینش یه شعر نوشته بود که من خیلی ازش خوشم اومد شاید شما هم این شعرو وقتی هم سن من بودید تو کتابتون داشتید ولی داشتن یا نداشتن مسئله این است که...من این شعرو نوشتم که اگه خوندیش نظر هم بدی نه اینکه فقط بیای بگی من اپم میریم که داشته باشیم..............
دست مزن!چشم٬ ببستم دو دست راه مرو!چشم٬دو پایم شکســت حرف مزن!قطع نمودم سخـــــــــــــن نطق مکن!چشم٬ببستم دهــــن هیچ نفهم!این سخن عنوان مکــــن خواهش نافهمی انسان مکــــــن لای شوم٬کور شوم٬کر شــــــــــــوم لیک محال است که من خر شوم
|
|
+ نوشته شده در
87/01/19ساعت 18:4 توسط نیایش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
87/01/18ساعت 17:2 توسط نیایش |
|
|
+ نوشته شده در
87/01/17ساعت 15:18 توسط نیایش |
|
|
۱-میری تو یه وبلاگ میبینی موزیک قالبش اهنگ شماعی زاده ست!
۲-یه فایل زیپ دانلود میکنی به جز انفلونزای مرغی تمام ویرووس ها توشن! ۳-تو جستجو گر گوگل تایپ میکنی کرگدن٬ اون وقت عکس خودتو پیدا میکنه! ۴-بعد از کلی کار و خستگی میری اینترنت میبینی یاهو و گوگل هم فیلتر شدن! ۵-داری واسه استادت ایمیل(التماس و پاچه خواری واسه نمره)میزنی یهو کارتت تموم میشه! ۶-سایتت رو با هزار بدبختی تو گوگل سرچ میکنی موقع جستجو میفته صفحه ۴۰۰! ۷-سه ساعت یه فایل رو دانلود میکنی به ۹۹٪ که میرسی یهو ریسیت میشی! ۸-رو لینک بالای ۱۸ سال کلیک میکنی یهو میری تو سایت عمو پورنگ! |
|
+ نوشته شده در
87/01/14ساعت 14:41 توسط نیایش |
|
|
با عرض پوزش خدمت تمامی دوستان که در این مدت نبودمان را تحمل کردند و بر دیده مان منت نهاده ونظر دادند
با اینکه می دانستیم نبودمان برای شما ملت غیور و سخاوتمند و حاضر در صحنه و همیشه بیدار و مبارز با کفار و هوشیار نسبت به مسائل غرب و بوش بیهوش وپشتوانه محکم دین و ایمان سخت بود باری از خداوند منان سپاسگذاریم که ما را یاری نمود تا خدمتگزار شما باشیم. در این مدت که از حضور پر شکوه و سخاوتمند شما عزیزان بی بهره بودیم در حال سر و کله زدن با کامپیوتر پوکیده بودیم و با گذراندن این دروه(که یکی تو سر خودم میزدم و دو تا تو سر کامپیوتر)و رویداد یک معجزه به موقع که منجر به شفای کامل کامپیوتر مان شد تصمیم به بازسازی وبلاگ فوق گرفته و اقدام نمودید. امید داریم که خداوند همه ی بیماران را شفا دهد(ما که جونمون در اومد با تشکر... لفظ قلم رو داشتی تو رو حضرت عباسی |
|
+ نوشته شده در
87/01/12ساعت 21:50 توسط نیایش |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
87/01/07ساعت 11:5 توسط نیایش |
|
|
ای صاحب مسله! تو بشنو از ما تحقیق بدان که لامکان است خدا
خواهی که تو را کشف شود این معنی جان در تن تو، بگو کجا دارد جا
ای عقل خجل ز جهل و نادانی ما درهم شده خلقی، ز پریشانی ما
دوش از درم آمد آن مه لاله نقاب سیرش نه بدیدیم و روان شد به شتاب
|
|
+ نوشته شده در
87/01/07ساعت 10:57 توسط نیایش |
|
|
روز اول پیش خود گفتم دیگرش هرگز نخواهم دید روز دوم باز گفتم لیک با اندوه و با تردید روز سوم هم گذشت اما بر سر پیمان خود بودم ظلمت زندان مرا میکشت باز زندانبان خود بودم آن من دیوانه ی عاصی در درونم های هو می کرد مشت بر دیوار ها میکوفت روزنی را جستجو میکرد در درونم راه می پیمود همچو روحی در شبستانی بر درونم سایه می افکند همچو ابری بر بیابانی میشنیدم نیمه شب در خواب های های گریه هایش را در صدایم گوش می کردم درد سیال صدایش را شرمگین میخواندمش بر خویش از چه روی بیهوده گریانی؟ در میان گریه مینالید دوستش دارم٬ نمیدانی روزها رفتند و من دیگر خود نمیدانم کدامینم آن من سرسخت مغرورم؟یا من مغلوب دیرینم؟ بگذرم گر از سر پیمان میکشد این غم دگر بارم مینشینم شاید او آید عاقبت روزی به دیدارم فروغ فرخزاد
|
|
+ نوشته شده در
87/01/06ساعت 9:1 توسط نیایش |
|
|
آن شب که دلی بود به میخانه نشستی آن توبه ی صد ساله به میخانه شکستی از آتش دوزخ نهراسیدم که آن شب ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم |
|
+ نوشته شده در
87/01/05ساعت 20:1 توسط نیایش |
|
|
در افسانهها آمده، روزي كه خداوند جهان را آفريد، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا براي پنهان كردن راز زندگي پيشنهاد بدهند. يكي از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا، آنرا در زير زمين مدفون كن. فرشته ديگري گفت: آنرا در زير درياها قرار بده. و سومي گفت: راز زندگي را در كوهها قرار بده.
ولي خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفتههاي شما عمل كنم، فقط تعداد كمي از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بيابند، در حالي كه من ميخواهم راز زندگي در دسترس همه بندگانم باشد. در اين هنگام يكي از فرشتگان گفت: فهميدم كجا، اي خداي مهربان، راز زندگي را در قلب بندگانت قرار بده، زيرا هيچكس به اين فكر نميافتد كه براي پيدا كردن آن بايد به قلب و درون خودش نگاه كند. و خداوند اين فكر را پسنديد. |
|
+ نوشته شده در
87/01/05ساعت 12:2 توسط نیایش |
|
|
آمدنت را خوب یادم نیست.بی صدا آمدی بی آنکه من بدانم و بی اجازه ماندی بی آنکه من بخواهم.
اما اکنون که با ذره ذره وجودم ماندنت راتمنا می کنم قصد سفر داری؟!!! ای مهمان ناخوانده قلبم٬بمان٬بمان که ماندنت را سخت دوست دارم... |
|
+ نوشته شده در
87/01/05ساعت 10:31 توسط نیایش |
|
|
درسته که روزی فراموش می کنی و روز دیگر فراموش می شوی اما بدون فراموش شدگان هرگز فراموش کنندگان را فراموش نخواهند کرد |
|
+ نوشته شده در
87/01/05ساعت 10:19 توسط نیایش |
|
|
وصیت می کنم وقتی که مردم به شهر عاشقان خاکم سپارید به جای سنگ قبر روی مزارم درخت بید مجنونی بکارید آری بنویسید او زاده ی غم بود و ز غم های جهان گشت خاموش
|
|
+ نوشته شده در
87/01/04ساعت 17:18 توسط نیایش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من نیایشم
فقط هر وقت نوشتنم بیاد میام یه چیزایی مینویسم هر کی هم اهل انتقاده اصلا داخل نیاد اهل لینک کردنو این چیزا هم نیستم خلاص |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1389 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 فروردین 1387 |
|
RSS
|